هرشب شب قدر است اگر قدر بدانیم...

بسم الله الرحمن ارحيم

 انا انزلناه فى ليلة القدر
و ما ادريك ما
ليلة القدر
 ليلة القدر خير من الف شهر

تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم

 من كل امر  سلام هى حتى مطلع الفجر  


            

شب قدر است و من قدري ندارم

چه سازم توشه قبري ندارم

مبادا ليله القدرت سرآيد

گنه بر نالم ام افزون تر آيد

مبادا ماه تو پايان پذيرد

ولي اين بنده ات سامان نگيرد 


 

دعا بدون علي قابل اجابت نيست
که مهر اصل اجابت به هر دعاست علي
بزن تو دست توسل به دامن مولا
که درد جامعه را بهترين دواست علي

مثل هیچ کس

 

333

magnify

به نابـودی کشـونـدیم تا بـدونم

همه بـود و نبـود مـن تو بودی

بدونم هرچی باشم بی تو هیچم

بدونـم فرصـت بودن تـو بودی

همـه دنیـا بخـوان و تو بگی نه

نخـوان و تـو بـگـی آره تمـومه

همیـن که اول و آخـر تو هستی

بـه محـتـاج تو محتاجی حرومه

پـریـشـون چـه چیـزا کـه نبـودم

دیگه می خوام پریشون تو باشم

تـویـی کـه زنــدگـیـمـو آبـرومـو

بـایـد هـر لحـظه مدیون تو باشم

فقط تو می تـونی کاری کنی که

دلم از این همه حسـرت جدا شه

به تنهـاییـت قسـم، تنهـای تنهــام

اگـه دسـتـم تـو دسـت تـو نـباشـه

شعر: افشین یداللهی

مردی با چهار همسر


روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست

مولانا

رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
          ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
          خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
          بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن 
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
          بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
          بکشد ، کسش نگوید  تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
         ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، کان را دوا نباشد
          پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
          با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
          از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن