با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین
دور است
و هیچکس در آنجا
از روشنی نمی ترسد
نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط لیلا جون
|

با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک و مقیاس های پوچ زمین
دور است
و هیچکس در آنجا
از روشنی نمی ترسد
نوشته شده در یکشنبه 1388/10/13ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط لیلا جون
|

خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مى شود.
اكنون هنگامه وداع فرار رسيده است .
اينگونه قدم برداشتن حسين و اينسان پيش آمدن او، خبر از فراقى عظيم مى دهد.
خودت را مهيا كن زينب كه لحظه وداع فرا مى رسد.
همه تحملها كه تاكنون كرده اى ، تمرين بوده است ، همه مقاومتها، مقدمه بوده است و همه تابها و توانها، تدارك اين لحظه عظيم امتحان ! نه آنچه كه از صبح تاكنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتداى عمر تاكنون سپرى كرده اى ، همه براى همين لحظه بوده است .
وقتى روح از تن پيامبر، مفارقت كرد و جاى خالى نفسهاى او رخ نشان داد، تو صيحه زدى ، زار زار گريه كردى و خودت را به آغوش حسين انداختى و با نفسهاى او آرام گرفتى . شش ساله بودى كه مزه مصيبتى را مى چشيدى و طعم تسلى را تجربه مى كردى .
مادر از ميان در و ديوار فرياد كشيد كه ((فضه(14) مرا درياب !))
خون مى چكيد از ميخهاى پشت در و آتش ستم به آسمان شعله مى كشيد و دود غصب و تجاوز، تمام فضاى مدينه را مى انباشت .
حسين اگر نبود و تو را در آغوش نمى گرفت و چشمهاى اشكبار تو را به روى سينه اش نمى گذاشت ، تو قالب تهى مى كردى از ديدن اين فاجعه هول انگيز.
وقتى حسن ، پدر را با فرق شكافته و خونين ، آماده تغسيل كرد و بغض آلوده در گوش تو گفت : ((زينب جان ! بياور آن كافور بهشتى را كه پدر براى اين روز خود باقى گذاشته است ،)) تو مى ديدى كه چگونه ملائك دسته دسته از آسمان به زمين مى آيند و بر بال خود آرامش و سكون را حمل مى كنند كه مبادا طومار زمين از اين فاجعه عظمى در هم بپيچد و استوارى خود را از كف بدهد. تو احساس مى كردى كه انگار خدا به روى زمين آمده است ، كنار قبر از پيش آماده پدر ايستاده است و فرياد مى زند: الى ، الى ، فقد اشتاق الحبيب الى حبيبه . به سوى من بياريدش ، به سوى من ، كه اشتياق دوست به ديدار دوست فزونى گرفته است .))
تو ديدى كه بر طبق وصيت پدر، حسن و حسين ، تو انتهاى جنازه را گرفته بودند و دو سوى پيشين جنازه بر دوش ديگرى حمل مى شد و پيكر پدر همان جايى فرود آمد كه آن دوش ديگر اراده كرده بود. و ديدى كه وقتى خاك روى قبر، كنار زده شد، سنگى پديد آمد كه روى آن نوشته بود: ((اين مقبره را نوح پيامبر كنده است براى امير مؤ منان و وصى پيامبر آخرالزمان .))
ملائك ، يك به يك آمدند، پيش تو زانو زدند و تو را در اين عزاى عظماى هستى ، تسليت گفتند. اينها اما هيچ كدام به اندازه سينه حسين ، براى تو تسلى نشد. وقتى سرت را بر سينه حسين گذاشتى و عقده هاى دلت را گشودى ، احساس كردى كه زمين آرام گرفت و آفرينش از تلاطم ايستاد
.آفتاب در حجاب
نوشته شده در شنبه 1388/10/05ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط لیلا جون
|

تو اکنون با اين حال و روز بايد فرياد العطش کودکان را بشنوي و تاب بياوري . بايد تشنگي را در تار و پود وجود بچه ها ببيني و به تسلايشان بنشيني . بايد تصوير کوثر را در آيينه ي نگاهت بخشکاني تا بچه ها با ديدن چشم هاي تو به ياد آب نيفتند .
اما از همه ي اين ها مهمترو در عين حال سخت تر و شکننده تر آن است که نگذاري آتش عطش بچه ها از خيام به بيرون سرايت کندو توجه ابوالفضل رابزانگيزد ، نگذاري طنين تشنگي کودکان به گوش عباس برسد .
چرا که تو عباس را مي شناسي و از تردي و نازکي دلش خبر داري . مي داني که تمام صلابت و استواري او در مقابل دشمن است و مي داني که دلش پيش دوست تاب کمترين لرزشي را ندارد .
او اگر از تشنگي بچه هاي حسين با خبر شود ، آني طاقت نمي آورد ، خود را به آب مي زند و همه ي جهان را آب ميکند پيش پاي کودکان او .
ولي مگر چقدر مي شود به تسلاي کودک نشست ؟ سخن هر قدر هم شيرين ، براي کودک آب نمي شود .
نه نه نه عباس نبايد لبان به خشکي نشسته ي سکينه را ببيند ، عباس جانش را بر سر اين نگاه مي گذارد و بي عباس ....... نه ...... نه ....... ، زندگي بدون آب ممکن تر است تا بدون عباس
عباس دل آرام زندگي است آرام جان برادر است .
نه نه عباس نبايد از اين موضوع با خبر شود ، اين تنها راز هستي است که بايد از او مخفی بماند ، اما اما ، مگر او با گفتن و شنیدن خبر دار می شود ؟ دل او آیینه ی آفرینش است ، و آیینه تصویر خدش را انتخاب نمی کند .
مگر همین دیشب نبود که تو برای سرکشی به خیمه ها از خیمه ی خود بیرون زدی و عباس را ، استوار وبا صلابت در کار محافظت از خیمه ها دیدی ؟
مگر نه وقتی که تو از دلت گذشت : چه علمدار خوبی دارد برادرم ، شنیدی که می گفت : چه مولای خوبی دارم من .
مگر نه اینکه وقتی تواز دلت گذشت : چه برادری دارد برادرم ، شنیدی که می گفت : من نه برادر که خادم و خدمت گذار اویم .
چگونه می توان رازی به این عظمت را از عباس مخفی کرد ؟
بی خبر نمی ماند ، بی خبر نمانده است . همین خبر است که او را از صبح میان خیمه و میدان هاجر وار به سعی و هروله واداشته است .
اما در این سعی آخر کاری شده است که دل اورا یکدله کرده است .
سکینه .......
چه گذشته است میان عباس و سکینه که عباس خضوع پیش رو ی امام ایستاده است و گفته است : آقا تابم تمام شده است .
و آقا رخصت داده است ...........
خب اگر آقا رخصت داده چرا نمی روی عباس ؟ اینجا کنار خیمه ی زینب چه می کنی ؟
رخصت از من چه می طلبی عباس ؟ تو کجا دیده ای که من نه بالای حرف حسین که هم طراز او حرفی بزنم ؟
آمده ای که معرفت را به تجلی بنشینی ؟ ادب را کمال ببخشی ؟ عشق را به برترین نقطه ظهور برسانی ؟
اما چه نیازی عباس من ؟
عباس من تو خود معلم عشقی ، امتحان چه پس می دهی ؟
تو شیر معرفت از سینهی ام البنین خورده ای .
اگر برای وداع آمده ای ، من با تو یکی دردانه ی خدا تاب وداع ندارم .
وقتی نمی توانم نرفتنت را بخواهم ، ناگزیرم به رفتن ترغیبت کنم تا پیش خدای روی سپید بمانم .
......................
آفتاب در حجاب /سید مهدی شجاعی
نوشته شده در جمعه 1388/10/04ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط لیلا جون
|

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط لیلا جون

نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط لیلا جون
|

آدما به چه اسانی دل همیدگر را می شکنند و چه راحت به روی خود نمی اورند.
امروز دلم شکست...........................................................................
نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط لیلا جون

عید کمال دین، سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان
وصایت و ولایت امیر المومنین علیه السلام
بر شیعیان و پیروان ولایت خجسته باد.
نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط لیلا جون

شعر کامل رو از وبلاگ زیبایی با عنوان آدمک ها برداشته ام.
نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط لیلا جون
|


وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...
دکتر علی شریعتی
نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط لیلا جون
|

| Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com |